دوست دروغگوی من

اینها را نگفتم که به شما ثابت کنم که انسان صادقی هستم ؛ فقط خواستم بگویم که از بس عرضه دروغ گفتن ندارم ، کلا از دروغ گفتن بیزارم و اولین بهانه ام برای قطع یک دوستی، این احساس بد است که طرف مقابلم دارد دروغ می گوید. با دروغ انگار داریم به شعور مخاطبمان اهانت می کنیم. حالا بعضی دروغ ها دلیل دارد، نه این که درست باشد ولی اگر کمی دقیق شویم متوجه دلیل دروغ گویی طرف مقابلمان می شویم که البته اکثرا از ترس است یا عدم اعتماد به نفس،یا تظاهر کردن به چیزی که نیستیم ودوست داریم باشیم ودلایلی از این دست اما من بیشتر با کسانی مشکل دارم که بی دلیل دروغ م گویند. اصلا از این دسته آدم ها می ترسم. دست خودم هم نیست. وقتی کسی بی دلیل دروغ می گوید حتما باید مشکل روانی داشته باشد و من از نشست و برخاست با این گروه وحشت دارم.
حدود هفت – هشت سال پیش دوستی داشتم که به معنای واقعی کلمه دوست بود.اگر مشکلی داشتم کنارم بود، اگر دلم گرفته بود، تنهایم نمی گذاشت. اگر از چیزی خوشم می آمد بی هیچ منتی برایم تهیه می کرد. اگر می گفتم ساعتت یا انگشترت قشنگ است همان لحظه آن را از دستش در می آورد با زور وقسم وآیه ،آن را به من می داد.... ولی دروغ هایی می گفت که به معنی واقعی کلمه دروغ شاخدار بود.
نمی دانم سریال کبرا11 را دیده اید یا نه ولی اتفاق هایی که در طول هفته برای او می افتاد ده برابر حوادثی بود که بر سر سمیر، قهرمان آن سریال می آمد. یک روز می گفت مردی در پارکینگ خانه شان پنهان شده بود وقصد کشتنش را با یک طناب قرمز داشته.یک روز با چشمانی اشک آلود به سراغم مب آمد و می گفت که یکی از دوستانش با ماشین به یک دیوار بتونی کوبیده است وپلیس فقط شماره تلفن اورا در جیبش پیدا کرده وبرای شناسایی به پزشک قانونی رفته (نمی دانم شماره ماشین چطور از بین رفته بود ولی شماره او، روی یک تکه کاغذ، نه) یک هفته گم می شد وبعد می گفت از طبقه سوم سقوط کرده وتمام این مدت در آی سی یو بوده ومن با این که یک خراش یا کبودی هم در صورتش نمی دیدم به روی خودم نمی آوردم، روز بعد ادعا می کرد که اتومبیلش با یک کامیون تصادف کرده واو را از لای آهن پاره ها بیرون کشیده اند...می گفت که با مردی نامزد بوده ودرست در شب عروسی اش دشمنان آن مرد ترمزهای ماشینش را دست کاری کرده اند و او در حالی که در آرایشگاه منتظر داماد بوده باخبر شده که او در تصادفی سخت مرده است وپلیس هنوز به دنبال باندی می گردد که این کار را، آن هم در آمریکا انجام داده اند ومن هر بار به خاطر مهربانی ودوستی بی اندازه اش ، در ظاهر حرف هایش را باور می کردم وبرایش ابراز تاسف می کردم.... ولی هر روز ترسم از اوبیشتر می شد.
شاید دروغ هایش برای من بی ضرر بود ولی ترس ناخواسته ام عذابم می داد تا اینکه یک روز که با هم بودیم برای چند لحظه موبایلش را در اتومبیلش گذاشت تا برود وچیزی بخرد.
نمی دانم چه چیزی باعث شد که من شماره موبایلش را بگیرم ، تلفنش شروع به زنگ زدن کرد ، من پشت خط بودم ولی روی صفحه نوشته شده بود گلنوش.
او حتی به خودش هم دروغ می گفت.در گوشی او من نیلوفر نبودم،گلنوش بودم.آن قدر ترسیدم که آن روز شد آخرین دیدارمان تا چند روز پیش.
آن روز از هم که جدا شدیم من برایش پیامک زدم که تو دوست خوبی بودی و من تا امروز به خاطر مهربانیت همه دروغ هایت را تحمل کردم ولی دیگر احساس حماقت وترس می کنم، هرگز با من تماس نگیر تا زمانی که مطمئن شوی که دیگر قصد دروغ گفتن نداری. واو هم دیگر تماس نگرفت.
چند روز پیش تصادفا در خیابان با هم روبرو شدیم.... سلام واحوال پرسی و دوباره رد وبدل شدن شماره ها.... احساس کردم هنوز دوستش دارم چون خیلی به من محبت کرده بود ولی در همان سه دقیقه اول یک دروغ دست اول سیاسی گفت که اگر بنویسم ،وبلاگم به طور نا خود آگاه فیلتر می شود.
حالا باشما مشورت می کنم این دوست مهربان و همراه را چه کار کنم؟....آیا دروغ های بی ضررش را بپذیرم و دوستی ام را با او ادامه دهم یا عطایش را به لقایش ببخشم.
لطفا مرا راهنمایی کنید.

/ 16 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارش

واله نیلوفر جان اگه تنها ایرادش عادت به دروغگوییه خوب میتونی رابطه ات رو باهاش محدود کنی چون ظاهرا صفات خوبی داره ولی باید از یک دوست صمیم تبدیل اش بکنی به یک دوست معمولی که گهگاهی برای یادآوری گذشته ها یادی از هم بکنید از این نظر این دوستی خوبه ولی نباید دوستی صمیمی و رفاقتی باشه چون تو رفاقت دروغ تعطیله

امیرحسین الهیاری

با سلام اجابت امر شد وبلاگ زیبایی است و اینکه نسل ما دیرینه ارادتی دارند به نیلوفر لاری پور با تحسین و مهر

نگار

سلام اگر برات خیلی ارزش داره با اینهاش هم یه جوری کنار بیا اما اگر نقش چندانی توی ذهن و دلت نداره بی خیالش بشو بانوی ترانه. [قلب]

حسین بستام

سلام بر شما بانو لاری پور عزیز... با مشقت فراوان وبلاگتان را یافتم و صدالبته لینکش کردم... پایدار باشید...

مریم

گاهی اونقدر خصلت های خوب درون یکنفر قویه که میشه چشم روی چند خصلت بدی که ضرر رسان هم نیست بست! همین که میدونید داره دروغ میگه کافیه برای اینکه مراقب باشید تا خدایی نخواسته صدمه نخورید. این فرد رو یه دوست به تمام معنا با کلی خصلت های خوب که اینروزا کم پیدا میشه معرفی کردین و گفتین دوستش داشتین و دارین! اگه علاقه و اونهمه خوبی طوریست که میشه چشم روی این یه بدی بست چرا اینکارو نکنید؟ البته من هنوز با اسمتون توی گوشی ایشون مشکل دارم... منم دو دوست نامی دارم و از اونجا که عادت بد جا گذاشتن موبایلم رو دارم اسم هر دو نفر رو نادرست وارد کردم تا ایجاد مشکل نکنه! از این بعد هم اون آخرین بار رو میشد درنظر گرفت

تنها

عزیز خطرناکه.من جای شما بودم میزاشتمش کنار.

پیمان

سلام و درود ما ایرانی ها زندگیمون با دروغ عجین شده! نگتهی به جامعه بندازیم و همینطور هشت سال گذشته: من نبودم دستم بود تفصیر آستینم بود. وقتی نظام آموزشیمون شده سراسر دروغ، سیاستمدارهامون مثل آب خوردن دروغ میگن، تلویزیون که دیگه نگو و.... دیگه از عوام انتظار بیشری نمیشه داشت. ضمن اینکه با یک برخورد کوتاه نمیشه تصمیم گیری کرد. موفق باشید.

نزدیک 4 صبحه و من به خاطر ترس از شنیدن دروغایی که کسی تحویلم داده خوابم نمی بره. احساس ترس کل وجودمو گرفته گاهی احساس می کنم این شخص یک شیطانه ( مثل همون فیلمه که می داد "او یک فرشته بود") می ترسمممممممم.... از ترس خوابم نمی بره... خدایا منو از دست این شیطان نجات بده ... د

سایه

چند شبی یه دارم با شعرهاتون سر میکنم ... با بیهوده ترین اتفاق زندگی و اینکه شاید ما احمقیم و شاید زندگی جای دیگه ای جریان داره... حماقت شکل های مختلفی داره.. و کسی که گفت منتظرش نباش بر می گردد... دلیل این اصرار رو نمیدونم برای دوستی ولی گاهی بر می گردید و می بینید که این همه چشم پوشی انرژی خودتون رو تحلیل داده و اون بدون هیچ صدمه ای به زندگیش ادامه میده ولی شما خسته اید.... گاهی از گوش دادن به قلب هامون خسته میشیم.

سایه

البته این برای دوسال پیشه زمان همه چیز رو حل میکنه شاید بهتره بگم از دوسویی درش میاره... جهت شرایط خیلی مهمه... قلمتون نویسا و باشید.