هنوز نرفته ای
و من دلم برایت تنگ شده.
این را به خودت می گویم.
می خندی وباور نمی کنی.
دلم برای خنده ات هم تنگ می شود.
... همان جا.... کنارت.... نزدیک دیرباوریت.

در انتظار خاطره هایت نمی مانم.
از بودنت؛
از قرارهای گاه وبی گاهت،
از چشم های روشنت
و استواریت در اعتراف به بی تفاوتی؛
خاطره می سازم.

خیال می کنم.
تو رفته ای،
سر بر سینه ات می گذارم و بغض می کنم.
و تو انقدر واقعیت داری که می توانم ،
هزار سال دلتنگت شوم.
_____________________
نیلوفر لاری پور

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط فریناز مختاری نظرات () |