برایم دعا کن.

هزار سال دیگر هم که بگذرد نمی دانم این اندوه شگفت، تمام سال کجا خودش را پنهان کرده تا بیاید ودرست سر لحظه تحویل سال اشکم را در بیاورد. باور کن خودم هم می­دانم دیوانگیست ولی دل­شوره­ های سال تحویل جزئی از وجودم شده... کاملا می توانم احساسش کنم، گاهی می دود تا نوک انگشتان دستم و بعد...  به سمت مژه­هایم می­آید وپس از مکثی نمناک ، دوری در اطراف می­زند ،  بعد مستقیم به سمت قلبم می­رود؛ اما در میان راه دقایقی در گلویم توقف می­کند تا صدایم را بلرزاند ، و من بی خودی لبخند بزنم  که انگار اتفاقی نیفتاده و  خیلی سرحال وقبراق منتظرم تا توپ در برود و ماهی در تنگ گیج بزند وشیرینی بخورم و عید شما مبارک بگویم ولرزش صدایم را در خنده­ های لوسم پنهان کنم ....


.... اصلا اینها را برای چه.....؛ وبرای چه کسی می­نویسم؟.... می­نویسم که دلتان برایم بسوزد یا فکر کنید دیوانه ها هم عالمی دارند؟ می­نویسم تا چیزی نوشته باشم؟ می­نویسم تا دلم نترکد آن هم در آغاز بهاری که شاد است و قرار است من هم شاد باشم شاد بنویسم ومسئله اینجاست که دلم نمی­خواهد.

اصلا می­خواهی من برایت دعا کنم، یا فال بگیرم واسفند در آتش بریزم ، تا حال هر دومان خوب شود... می­خواهی برایت قصه ننه سرما را بگویم که می ­خواست بهار را ببیند ولی هیچ­وقت نتوانست چرا که تا ننه سرما نمی­رفت ،خبری از بهار نمی­شد واین رفتن، تقدیر آغاز بهارش بود... خب این قصه غمگینی است.... چرا ننه سرما نباید هرگز بهار را ببیند.... چون هیچ­کس در تقدیرش قدم زدن در کوچه باغ­های بهار، زیر باران نم نمی که سنگ را عاشق می­کند و عطر دیوارهای کاهگلی را ننوشته.

حالا می بینم که بهتر است من برای تو دعا کنم با این نوشته­ ای که هیچ آدم سالمی در آغاز سال نمی­ نویسد وتو مجبوری بخوانی­ اش.

اصلا بیا با هم، وبرای هم دعا کنیم تو برای من که دلم گرفته  ومن برای تو که تا اینجا پا به پایم آمدی وتنهایم نگذاشتی.... یا نه.... بیا باهم برای ننه سرماهایی دعاکنیم که بهار وتابستانشان به اندوه گره خورده و فرقی به حالشان ندارد که چه فصلی در راه است وآن قدر غم دارند که هیچ باران نم نمی عاشقشان نمی کند، اصلا دلی برای عاشق شدن ندارند وحوصله­ ای.

خودم هم نمی­دانم در این جزیره سرگردانی چه می­کنم.... تو می­دانی؟.... نه؟...پس چرا اینجایی؟... چرا اینجاییم؟... چه کسی قرار است برایمان دعا کند؟ .... ننه سرما؟ با آن دل شکسته­ اش؟.... بمیرم برای مهربانیت.... تو کجایی وما کجاییم؟

برایمان دعا کن ننه سرما  با آن قلب زلالت .... داری می­روی؟ ... کاسه­ ای آب پشت سرت میریزم که برگردی... ولی فراموش نکن که چشم به راه دعای تو ایم...........

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٦ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط فریناز مختاری نظرات () |