یک بسته دوازده تایی... دوازده ماژیک ،... و رنگین کمانی از خاطره که هیچکدام را به اندازه بوی تند و هزار رنگ ماژیک ها به یاد ندارم....
روزهایی که باید کاردستی می ساختیم ومن از چسبناکی بوی غریب چسب، به وجد می¬آمدم ... ساعت بی عقربه ای که نهایت هنرم بود ؛.... یا خانه مقوایی کج ومعوجی با یک درخت، که تنه اش چوب کبریت بود و برگهایش را از علف های کنار جوی آب ساخته بودم، بهانه ای می شد که تا صبح ، نفس عمیق بکشم وکسی هم تعجب نکند از این همه عشق که من به این رایحه جادویی دارم.
حتی وقتی اتاقی از اتاق های خانه را، مثلا برای سال نو رنگ می کردند ، می توانستم تا ابد، لابلای بوی غلیظ رنگ ، زندگی کنم واگر هراس از چشم غره های مادر نبود... شب در همان اتاق، بخوابم.
هر بویی ، هر عطری ، هر رایحه ای برای من خاطره می سازد.... حالا فکر کن به بوی پاک کن های دبستان.... شکلات هایی که در جیبمان آب شده بود.... دفتر های کاهی.... و لقمه های زنگ تفریح.
کودکی وخاطره هایش زیباست اما وقتی در کوچه های جوانی ام قدم می زنم.... همه خاطره ها به یک جا ختم می شود.... آنجا که فقط نسیم می وزد... نسیمی سرشار از عطر باران....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط فریناز مختاری نظرات () |