هیچ وقت این دو کار را بلد نبودم، دروغ گفتن وبر سر قیمت چانه زدن را.حالا چانه زدن زیاد مهم نیست، یا جنس را می خری یا نمی خری ولی دروغ گفتن کار برد زیادی دارد. من وقتی دروغی در حد اینکه برای دیر رسیدنم بهانه بیاورم "ترافیک بود" را می گویم ،قیافه ام به حدی اعوجاج پیدا می کند که یک بچه چهار ساله ام به سادگی تشخیص می دهد در حال دروغ گفتنم. حالا فکر کنید که بخواهم یک دروغ اساسی بگویم.... واقعا پدیده ای می شوم که اگر با یک دوربین هندی کم یا همین گوشی های دوربین دار ،فیلمی از من بگیرید احتمالش زیاد است که در جشنواره فیلم های کمدی بتواند لوحی، تندیسی، یا حد اقل چند سکه ای به دست آورید.


اینها را نگفتم که به شما ثابت کنم که انسان صادقی هستم ؛ فقط خواستم بگویم که از بس عرضه دروغ گفتن ندارم ، کلا از دروغ گفتن بیزارم و اولین بهانه ام برای قطع یک دوستی، این احساس بد است که طرف مقابلم دارد دروغ می گوید. با دروغ انگار داریم به شعور مخاطبمان اهانت می کنیم. حالا بعضی دروغ ها دلیل دارد، نه این که درست باشد ولی اگر کمی دقیق شویم متوجه دلیل دروغ گویی طرف مقابلمان می شویم که البته اکثرا از ترس است یا عدم اعتماد به نفس،یا تظاهر کردن به چیزی که نیستیم ودوست داریم باشیم ودلایلی از این دست اما من بیشتر با کسانی مشکل دارم که بی دلیل دروغ م گویند. اصلا از این دسته آدم ها می ترسم. دست خودم هم نیست. وقتی کسی بی دلیل دروغ می گوید حتما باید مشکل روانی داشته باشد و من از نشست و برخاست با این گروه وحشت دارم.
حدود هفت – هشت سال پیش دوستی داشتم که به معنای واقعی کلمه دوست بود.اگر مشکلی داشتم کنارم بود، اگر دلم گرفته بود، تنهایم نمی گذاشت. اگر از چیزی خوشم می آمد بی هیچ منتی برایم تهیه می کرد. اگر می گفتم ساعتت یا انگشترت قشنگ است همان لحظه آن را از دستش در می آورد با زور وقسم وآیه ،آن را به من می داد.... ولی دروغ هایی می گفت که به معنی واقعی کلمه دروغ شاخدار بود.
نمی دانم سریال کبرا11 را دیده اید یا نه ولی اتفاق هایی که در طول هفته برای او می افتاد ده برابر حوادثی بود که بر سر سمیر، قهرمان آن سریال می آمد. یک روز می گفت مردی در پارکینگ خانه شان پنهان شده بود وقصد کشتنش را با یک طناب قرمز داشته.یک روز با چشمانی اشک آلود به سراغم مب آمد و می گفت که یکی از دوستانش با ماشین به یک دیوار بتونی کوبیده است وپلیس فقط شماره تلفن اورا در جیبش پیدا کرده وبرای شناسایی به پزشک قانونی رفته (نمی دانم شماره ماشین چطور از بین رفته بود ولی شماره او، روی یک تکه کاغذ، نه) یک هفته گم می شد وبعد می گفت از طبقه سوم سقوط کرده وتمام این مدت در آی سی یو بوده ومن با این که یک خراش یا کبودی هم در صورتش نمی دیدم به روی خودم نمی آوردم، روز بعد ادعا می کرد که اتومبیلش با یک کامیون تصادف کرده واو را از لای آهن پاره ها بیرون کشیده اند...می گفت که با مردی نامزد بوده ودرست در شب عروسی اش دشمنان آن مرد ترمزهای ماشینش را دست کاری کرده اند و او در حالی که در آرایشگاه منتظر داماد بوده باخبر شده که او در تصادفی سخت مرده است وپلیس هنوز به دنبال باندی می گردد که این کار را، آن هم در آمریکا انجام داده اند ومن هر بار به خاطر مهربانی ودوستی بی اندازه اش ، در ظاهر حرف هایش را باور می کردم وبرایش ابراز تاسف می کردم.... ولی هر روز ترسم از اوبیشتر می شد.
شاید دروغ هایش برای من بی ضرر بود ولی ترس ناخواسته ام عذابم می داد تا اینکه یک روز که با هم بودیم برای چند لحظه موبایلش را در اتومبیلش گذاشت تا برود وچیزی بخرد.
نمی دانم چه چیزی باعث شد که من شماره موبایلش را بگیرم ، تلفنش شروع به زنگ زدن کرد ، من پشت خط بودم ولی روی صفحه نوشته شده بود گلنوش.
او حتی به خودش هم دروغ می گفت.در گوشی او من نیلوفر نبودم،گلنوش بودم.آن قدر ترسیدم که آن روز شد آخرین دیدارمان تا چند روز پیش.
آن روز از هم که جدا شدیم من برایش پیامک زدم که تو دوست خوبی بودی و من تا امروز به خاطر مهربانیت همه دروغ هایت را تحمل کردم ولی دیگر احساس حماقت وترس می کنم، هرگز با من تماس نگیر تا زمانی که مطمئن شوی که دیگر قصد دروغ گفتن نداری. واو هم دیگر تماس نگرفت.
چند روز پیش تصادفا در خیابان با هم روبرو شدیم.... سلام واحوال پرسی و دوباره رد وبدل شدن شماره ها.... احساس کردم هنوز دوستش دارم چون خیلی به من محبت کرده بود ولی در همان سه دقیقه اول یک دروغ دست اول سیاسی گفت که اگر بنویسم ،وبلاگم به طور نا خود آگاه فیلتر می شود.
حالا باشما مشورت می کنم این دوست مهربان و همراه را چه کار کنم؟....آیا دروغ های بی ضررش را بپذیرم و دوستی ام را با او ادامه دهم یا عطایش را به لقایش ببخشم.
لطفا مرا راهنمایی کنید.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط فریناز مختاری نظرات () |