غروب جمعه اردیبهشت است. به دیدن دوستی رفته ایم و داریم بر می گردیم. هنوز از در خانه خارج نشده ایم که صدای آبجی کوچیکه سکوت را می شکند: "گشنه مه". خواهر کوچک من اصولا حرف نمیزند و در مواقع ضروری اولین جمله ای که از دهان مبارکش خارج می شود همین عبارت آشناست. "گشنه مه"


توجهی نمی کنیم و به راهمان ادامه می دهیم ولی همین که سوار اتومبیل می شویم دوباره همان عبارت همیشگی را می شنویم. "گشنه مه".... به هم نگاه می کنیم ومی دانیم اگر به این جمله توجه نکنیم عواقب سوئ آن متوجه خودمان می شود وباید این سمفونی گوش خراش و بی پایان را در تمام راه تحمل کنیم. ناگهان چیزی به ذهنم می رسد. در یکی از خیابان های اطراف خانمی که یک وانت قراضه دارد آش های خوشمزه ای می فروشد. قبلا تجربه اش را داشتم و از آن جا که هر سه گیاه خواریم ،پیشنهادم با اکثریت مطلق آرا پذیرفته می شود وبه سمت آش فروشی مورد نظر حرکت می کنیم.
آبجی کوچیکه ، پیاده می شود و ما را به یک کاسه آش رشته داغ مهمان می کند. بگذریم که دور آش فروشی سیار پر است از ماشینها ی آخرین مدل وزنان ومردان پیر وجوان که کنار خیابان ودر حاشیه چمن های پیاده رو _ ایستاده ونشسته_ در حال خوردنند. سومین کاسه آش را که می آورد خودش هم روی صندلی عقب می نشیند و شروع به خوردن می کند.
پنجره ها پایین است وهوای خنک اردیبهشت و آش رشته داغ بد جوری می چسبد که دختر بچه ای آستین مانتوام را می کشد: "یه فال بخر..... جوون مادرت بخر... خیر ببینی.... بخر دیگه......." سعی می کنم شیشه ماشین را بالا بکشم که نیمی از کاسه آش روی روسری ام می ریزد. می خندم. همه می خندیم. چند لحظه صبر می کنیم اما آش داغ نمی گذارد از خیر پایین کشیدن شیشه بگذریم ولی هنوز کارمان به آخر نرسیده پسربچه ای دست خواهرم را که پشت فرمان است می گیرد :"بیسکوییت بخر.... بیسکوییت بخر... دو روزه هیچی نخوردم." من می گویم :"خب بیسکوییت بخور." پسرک بی لحظه ای تامل می گوید:"به تو چه ... مگه با توبودم" خواهرم دوباره سعی می کند شیشه را بالا ببرد اما پسرک با دو دست به شیشه چسبیده ونمی گذارد و وقتی بخش عمده ای از کاسه آش روی روی روسری و ومانتو خواهرم میریزد موفق به بالا بردن شیشه پنجره می شود ولی قبل از آن پسرک ناسزایی می گوید که بیشتر به من و آبجی کوچیکه برمی گردد.
تصمیم می گیریم بی خیال نسیم غروب اردیبهشت شویم وبقیه آش را با خیال راحت بخوریم.... که مردی حدودا شصت ساله...بسیار موقر، با کت وشلوار خاکستری ودستمال گردن ابریشمی قرمز که رگه های طلایی دارد با انگشت به شیشه عقب ماشین _ یعنی همان جا که آبجی کوچیکه نشسته _ تلنگر می زند. احتمالا سر وشکل آش آلود _این ترکیب را همین الان اختراع کردم_ من وخواهرم را دیده وفکر کرده ما اشخاص مناسبی برای پرسیدن سؤالش نیستیم... شاید می خواهد آدرسی بپرسد. آبجی کوچیکه شیشه را پایین می کشد ودر حالی که سعی می کند آدم متشخصی به نظر بیاید، لبخندی می زند و منتظر سؤال آن آقای محترم؛ به صورت کاملا اصلاح شده مرد خیره می شود. مرد هم پاسخش را با لبخندی مؤدبانه می دهد و می گوید:دختر خانم ، لطف کنید کمی پول به بنده بدهید .... مریض دارم... در بیمارستان.... خواهش می کنم ... حتی یک سکه هم کافیست...عنایت کنید هر چقدر مقدور است."
خواهرم سریع شیشه را بالا می کشد ولی چون با گدای با پرستیژی روبرو شده است ، آش روی خودش نمی ریزد وبه ما که نمی دانستیم بخندیم یا آش بخوریم یا برویم بمیریم خیره می شود. آن مرد نسبتا محترم هم تا آخرین قاشق آش رشته ما که کوفتمان می شود، کنار ماشین می ایستد وهر بار نگاهش می کنییم ، لبخند می زند وبا دست اشاره می کند که حتی به سکه ای هم قانع است وما، نمی دانیم که آمده ایم آش بخوریم یا در مقابل دوربین مخفی قرار گرفته ایم.

پ.ن:این رپرتاژآگهی نیست اما آش فروشی مورد بحث در شهرک غرب واقع شده.... بقیه اش را خودتان بگردید و پیدا کنید.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٩ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط فریناز مختاری نظرات () |